اسلام،قرآن و عترت،مهدویت

انتظار به سبک چشم براهان/عموصفر یک پدر منتظر بود؛فقط همین!

«مش صفر» رفت خانه شان با دوگلدان گل برگشت: «خانه شما را هم پر گل می کنم، دخترم.» دستش سبز بود با رفتن پسرش «اکبر»، سبزتر هم شده بود. سرش را به گل و گیاه گرم می کرد و خانه این پدر شهید مفقودالاثر محله باصفاترین خانه بود.

انتظار به سبک چشم براهان/عموصفر یک پدر منتظر بود؛فقط همین!

می دانی عزیز، دیر شده خیلی دیر! ما از بچگی انتظار را شناختیم. با درِ نیمه باز خانه ماه سلطان خانم. وقتی هربار با کاسه نذری دم در خانه اش می رفتیم، شناختیم. درِ خانه بقیه همسایه ها را باید می زدیم تا به رویمان باز شود اما در خانه او همیشه باز بود و ما چه غافل کیفور می شدیم که اینجا هیچ وقت خدا لازم نیست در بکوبی. بعدها که عقل رَس تر شدیم و بزرگ تازه فهمیدیم هیچ خانه ای به اندازه خانه آن ها و هیچ کس به اندازه مش صفر و ماه سلطان خانم در این محله و کوچه «منتظر» نبود. تازه فهمیدیم ماه سلطان خانم وقتی نیمه شعبان در جشن مولودی یکی از همسایه ها گفته بود: «سرخوشانه منتظر آقاییم، حیف! منتظر واقعی شب و روز ندارد، خواب و خوراک ندارد. همه جا می رود. همه درها را می زند تا به گمشده اش برسد.» منظورش چه بود؟

***خانه های بهم چسبیده جنگ

 حکایت کوچه ما، حکایت عجیب و غریبی بود؛ حکایت دو خانه بهم چسبیده. دو همسایه دیوار به دیوار. خانم های خانه هر دو مادر شهید بودند یکی مادر شهید«اصغرعبدی» و دیگری مادر شهید «اکبرخمسه». «مدینه» خانم مادر اصغر بود پیکر پسرش را که آوردند، تمام کمال مادر شهید محله شد. مادر اکبر؛ ماه سلطان خانم اما دلش با هربار بلندشدن صدای در خانه و زنگ تلفن تالاپی می افتاد کف دستش. پسرش رفت جبهه اما برنگشت و سال های سال هیچ نشانی از او نیامد. یکی گفت مجروح شده، دیگری گفت اسیر و حکایت هایی هزار و یک روایت که کاش اصلاً این «یکی» ها لب می دوختند و چیزی نمی گفتند که با هربار گفته هایشان دل ماه سلطان خانم آشوب می شد.

***اکبر نیامد، عمو باغبان شد

«مشهدی صفر» که ما به او می گفتیم «مش صفر» پیرمرد قبراق و چابک محله ما که دیدن حیاط خانه اش برای بچه های کوچه آرزو بود هم پدر اکبر بود. به هر بهانه توپ پلاستیکی را توی خانه شان می انداختیم تا دزدکی سرک بکشیم و یک دل سیر حیاط خانه، بوته های رزِرونده، گل محمدی، نسترن، بابونه و هزار و یک رقم گل دیگر را دید بزنیم. احوال شاهتوت ها و توت های سفید سرشاخه ها را بپرسیم زیرچشمی. مردی که دستانش سبز بود. توی خانه قدیمی های محله هنوز گلدان، بوته گل  یا درختی یادگاری از او بجاست. سه درخت هم توی کوچه رد سبز همان دست هاست؛ پدر اکبر بود و او هم منتظر. به همه گفته بود باغبانی که می کند حالش خوب می شود و غم فراموشش.

***عموصفر نگران مادرِ اکبر بود

دل عمو صفر برای ماه سلطان خانم می گرفت. برای مرد سخت است، ببیند همسرش صبح و شب را بهم بدوزد که کِی خبری از اکبر می آید؟ ماه سلطان خانمی در کار نبود در اصل، «مادرِاکبر» از او باقیمانده بود. به همین بوته های گل سرخ خانه ما؛ یادگار همان مش صفرخدابیامرز، قسم! انتظار سخت است. انقدر که ما فکر کردیم عموصفر یا از بچه خوشش نمی آید یا دوست ندارد برای شاهتوت های خانه اش نقشه بکشیم و برای همین سر سنگین بود با ما. دست خودمان نبود، بچه بودیم و خروس­ خوانِ صبح تا نارنجی غروب توی کوچه پهن و مشغول بازی. آدم ها را تفسیر می کردیم همان طور که دلمان می خواست نه آن جور که بودند. تابستان ها، خورشید که روی شاهتوت های سرخ می زد، هوش از سرمان می پرید. چندباری نقشه ناکام کشیدیم و پسرها پریدند روی دیوار خانه عمو و شاهتوت چیدند. لب و دستشان سرخ، تالاپ افتادند توی حیاط و بیچاره پیرمرد، کفری می شد که: «یا الله! نگفته و در نزده؟ نمی گویید زن و بچه توی حیاط باشد و بترسد. پاشو ببینم چیزی ات نشده باباجان!» و حرفش ادامه داشت: «هروقت دلتان خواست، بگویید خودم بچینم و برایتان بیاورم. دیوارِ خانه مردم مالِ بالا رفتن نیست باباجان!» بچه بودیم و کله شق و از حرفش هزار و یک تفسیر ساختیم الّا همان منظور خودش را.

***کاش شاهتوت کال نبودم

وقتی عمو آمد درخت یاس رازقی، انگور و نارنج را توی حیاط خانه ما بکارد و در عالم همسایگی خانه همسایه هایش را مثل خانه خودش سبز کند، وقتی دیدم با بابایم نشسته اند لب دیوار کوتاه و آجرچین سرخ بهارخواب خانه ما چای می نوشیدند و می خندیدند کینه شاهتوت خوری ناکام و تفسیرهای خام کودکانه از سرم پرید. گمانم همان لحظه برق آفتاب زد توی سرم و یک پله بزرگتر شدم. بابا که رفت آن طرف، گفتم: «عمو، ماه سلطان خانم هی گوشه در را باز می گذارد و شما می بندی! کاش شما هم مثل او بودید و آن وقت می آمدم حیاطتان و یک دل سیر گل های توی حیاط خانه تان را نگاه می کردم. حیاط خانه ما کچلِ کچل است.» گره ابروهایش زیر همان آفتاب تند که صاف می تابید توی چشم هایش  و جمعشان می کرد، باز شد و بلند بلند خندید. بدو، بدو رفت خانه شان. با بوته گل رز رونده و گل سرخ برگشت. اسمش را الان که بزرگ شده ام یاد گرفته ام آن وقت ها می گفتم: «گل قرمز دیواری» من درآوردی ترین اسم دنیا. همین طور که خاک گلدان را عوض می کرد، گفت: «دخترم هرقدر گل خواستی بگو بیاورم و حیاط خانه تان را چهل گیس کنیم.» بعد دوباره با صدای بلند خندید. چقدر از عموصفر خوشم آمده بود، می خواست یک عمر شاهتوت به ما ندهد، فدای سرش! مچمان راموقع دزدکی چیدن توت بگیرد، بگیرد! عمو به این مهربانی، اخمش هم می ارزید. همین که بوته های گل قرمز دیواری را دیدم، حکایت در نیمه باز یادم رفت. ساعت بازی مان در کوچه رسیده بود و به اندازه که هیچ! هزار برابر بیشتر از یک اتفاق بین المللی به آن ساعت وفادار بودیم مثل شاهتوت کال، ترش و نارس سئوالی پرسیدم اما یادم رفت جوابش را بشنوم و دویدم توی کوچه که پُز گلدان هایمان را بدهم.

***این جمله را کامل کنید

عموصفر چندسال بعد فوت کرد. من قد کشیدم و تازه فهمیدم شهید مفقودالاثر یعنی چه؟ هرچه می گذشت بهتر می دیدیم جنگ برای دو همسایه دیوار به دیوار محله ما چه سرنوشتی رقم زده بود. مدینه خانم درِ خانه می بست، می رفت بهشت زهرا سلام الله علیها سر مزار پسرش و ماه سلطان خانم دوچشمی حیاط را می پایید که مبادا اکبر بیاید و پشت در بماند. من مانده ام چه می شود که این مادران چشم براه همین که خبری، پیکری یا اثری از بچه هایشان  نمی آید، متحدالفکر می شوند که پسرشان خجالتی شده؛ بیاید و ببیند درِ خانه بسته است یا کسی تلفن را جواب نمی دهد از شرم دیرآمدن می رود که می رود؟ آقاجان! همه این جمله ها را گفتم تا برسم اینجا به این جمله ها. ما انتظار را با ماه سلطان خانم چشیدیم با خبری که خیلی خیلی دیر اما بالاخره آمد و قبول کرد پسرش شهید شده است. به یکی از همسایه ها گفته بود: «امان از دست این پسر! همیشه عادت داشت خوبی هایش را مخفی کند حتی…» دهانش نمی چرخید بگوید اکبر دیگر قرار نیست بیاید و ما آن جمله را خودمان در ذهنمان کامل کردیم حتی شهادتش را. بالاخره اما از اکبر هم خبری آمد و دل ماه سلطان خانم آرام گرفت. ما اما هنوز منتظریم تا بیایی. نیمه شعبان جشن می گیریم اما بدون دیدنت به ما خوش نمی گذرد.

***ما دلشوره می گیریم، بیا!

ماه سلطان خانم و خانواده چند سال بعد از محله ما رفتند و خانه شان را هم فروختند. همان خانه آجری روبروی خانه ما که هنوز بیل و کلنگ نوسازی به جانش نیفتاده اما دیگر خبری هم از باغچه باصفای عموصفر نیست. عمو! عبوس نبود پدری منتظر بود که  دوست نداشت هربار که در نیمه باز را چند بچه شلوغ همسایه باز و بسته می کنند، ماه سلطان خانم یاد اکبر نیامده اش بیفتد. آقاجان ما بچه های شلوغ همان کوچه قدیمی از ماه سلطان خانم یاد گرفته ایم گوشه درِ خانه قلبمان را بازبگذاریم و چشم بدوزیم به آمدنت. خوش بحال اصغرها و اکبرها که منتظرهایشان؛ پدر و مادرهایشان هم به اندازه خودشان خوب و شهید بودند. ما اما هنوز اِنقدر تار می بینیم که ردپای شما را روی فرش خانه مان گم می کنیم. مگر خودتان نگفته اید از احوال ما باخبرید، برایمان دعا می کنید و روی فرش خانه هایمان راه می روید. مش صفر می گفت: خانه را سبز کرده ام ماه سلطان خانم ببیند حالش خوش شود و هر کس خانه ما را دید بگوید خانه پدر شهید چقدر باصفا و آباد بود. خانه غم گرفته دل ما کجا و خانه آباد آن ها کجا؟! شنیده ام لایق شویم تو می آیی اصلاً ما هم ماه سلطان و عموصفر می شویم فقط تو بیا! ما از این همه دیر شدن دلشوره می گیریم دست خودمان نیست؛ ما از بچگی دلشوره را دیده ایم از لای دری نیمه باز…

/انتهای پیام/فارسگروه خانواده؛ نعیمه جاویدی

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا